محمد أحمد جاد المولى (مترجم: زمانى)

142

قصص القرآن (قصه هاى قرآنى) (فارسى)

به زودى صحت تعبير يوسف عليه السّلام عيان شد ، يكى از آن دو جوان نجات يافت و نفر دوم اعدام شد و چون ساقى سلطان به جايگاه خود بازگشت ، پيغام يوسف را فراموش كرد و شيطان ياد يوسف را از خاطر ساقى پاك كرد و يوسف پس از اين جريان نيز سالها در زندان بماند . پس از مدتى پادشاه مصر در خواب رؤيايى ديد كه او را در غم و اندوه و پريشانى خاطر فروبرد ، لذا انديشمندان دولت و بزرگان ملت خود را احضار و خواب خود را براى آنان بيان كرد . پادشاه مصر گفت : من در خواب ، هفت گاو چاق را ديدم كه هفت گاو لاغر را مىخورند ، هفت خوشهء گندم سبز و هفت خوشه خشك ، را در خواب مشاهده كردم . « 1 » سپس رو به بزرگان قوم كرد و تعبير و تأويل خواب را از آنان جويا شد . تمام دانشمندان مصر از تأويل و تعبير آن عاجز ماندند و گفتند : خواب شما از نوع خيالى و وهمى و از خوابهاى شوريده و شيطانى است و ما تأويل و تفسير اين‌گونه خوابها را نمىدانيم . اما اين خواب يك نفر فراموشكار را متوجه و بيدار ساخت تا خاطرات دور و روزگار گذشته‌اش را به ياد آورد . ساقى پادشاه تا اين جريان را شنيد و رغبت پادشاه را در تأويل اين خواب متوجه شد ، به ياد يوسف زندانى افتاد . به ياد آن مردى كه خواب او را تعبير كرد ، و صدق تعبيرش آشكار شد ولى از همان روز كه ساقى در درياى نعمت و رحمت غرق شد او را فراموش نموده بود . ساقى گفت : اى پادشاه ! در زندان جوان بزرگوارى در بند است كه فكرش صحيح و رأيش آسمانى است ، با نور عقل خويش حوادثى غيبى را كشف مىكند و با تدبير نافذ خود به حقيقت واقف مىشود . موقعى كه خواب بر او عرضه مىشود ، آن را زير و رو و تجزيه و تحليل مىكند . پس از بررسيهاى كامل رأى مطمئن و تأويل صحيح خود را بيان مىنمايد . اگر مايليد او را نزد شما حاضر كنم . ساقى به ديدار يوسف شتافت و ديد يوسف مانند همان روزهاى نخست همچنان

--> ( 1 ) . در ترجمه اين قسمت به مجمع البيان ، ج 5 صفحه 238 ، استناد شده است . مترجم .